روز دانشجو با تاخیر مبارک!
دیروز بر اثر گرد وغباری که شده بود (و اصولا جون ما قسمت بی اهمیت اجرا بود) بر اثر تحمل غبار فضا و سرکوب سرفه ها که مبادا سکوت کلاس جریحه دار بشه! نهایتا احساس خفگی باعث شد بدون اجازه گرفتن از معلم ..اه ببخشید استاد گرانقدر از کلاس برم بیرون!
خفگی هوا یه طرف خفگی فضای کلاس هم یه طرف...بدون اجازه استاد محترم نباید واردکلاس شد نباید خارج شدُ کمترین و آهسته ترین صداها با رساترین نگاه ها خفه میشه ُموبایل....استغفرالله!
استاد گرام هم موقع برگشت به کلاس حسابی از خجالتمون در اومد و ۵دیقه ای منو انگشت بالا دم در کلاس نگه داشت !اصلا بهم نگاهم نمی کرد چه برسه به اینکه بخواد اذن دخول بده!وسط از خود تعریفی هاشم که نمیشد پرید!ولی از اونجایی که ما اجازه مون دست خودمونه! رفتیم و سر جامون نشستیم و تا آخر کلاس متحمل کم توجهی (به عبارتی هیچ انگاشته شدن!)استاد گرانقدر شدیم هر چند از گوشه و کنار پچ پچ دوستان بلند شد:اوووه چه شجاعتی!
